به گزارش ندای برخوار؛ ۲۶ مرداد در تقویم به نام آزاد مردان ایران زمین ثبت شده است، آزاد مردانی که سال ها در فراق، درد و دور از دیار و سرزمین خود به سر بردند. مقاومت اسرای ایرانی در دفاع مقدس زبان زد خاص و عام بوده و است، آزادگانی با کوله بار حرف های تلخ و شیرین که در یکایک آنها استقامت، شجاعت، مردانگی و ایثار نهفته است.
آزادگان ما وارثان شهدا هستند، کسانی که از دوران جبهه های سخت باقی ماندند تا آنچه که به عنوان میراث و یادگار شهدا باقی مانده است را به دست ما برسانند.
«مرتضی دُرّی» یکی از آزادگان شهرستان برخوار است که در شهر دولت آباد سکونت دارد. او فرزند حسن است و تا پنجم ابتدایی تحصیل کرده و پس از پایان تحصیلاتش به شغل جوشکاری مشغول می شود. او نهایتا در سن ۱۹ سالگی با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه اعزام می شود و پس از پایان اسارت و بازگشت به وطن، در شهرداری مشغول و در نهایت بازنشسته شهرداری می شود.
در ادامه وی روایت کننده مقاومت اسرای ایرانی است؛ گفت و گویی که با این آزاده سرافراز دفاع مقدس داشته ایم را با هم می خوانیم.
ندای برخوار: در کدام عملیات های دفاع مقدس حضور داشته اید و چه کسانی همرزم و فرمانده شما بوده اند؟
دُرّی: من در تمامی عملیات های بیت المقدس سال ۱۳۶۱ که چهارمین مرحله این عملیات منجر به آزادی خرمشهر شد حضور داشتم، در آن دوران با آقایان سعید رفیعی، شهید ولی الله داوری، شهید علی داوری، استاد حاج حسین کمالی و حسینعلی داوری از اول عملیات های بیت المقدس تا آزادی خرمشهر همرزم بودم. در آن زمان رحیمی اهل نجف آباد فرمانده ما بود ولی فرمانده کل ما حاج احمد کاظمی بود. من نیروی پیاده بودم و رسته من آر پی جی زن بود که تانک ها و سنگرهای دشمن را مورد هدف قرار می دادم.
ندای برخوار: نحوه اسارت شما چگونه بود و چند سال در اسارت بودید؟
دُرّی: عملیات ما ساعت ۱۲ بامداد روز ۲۲ تیر ماه سال ۱۳۶۱ از مرز شلمچه به طرف بصره آغاز شد و ما تا ۲۳ تیر ماه سال ۱۳۶۱ تا ساعت 5 بعد از ظهر درگیر مقاومت با نیروهای عراقی بودیم و از ساعت ۱۰ صبح همان روز در محاصره کامل دشمن بودیم و هدف ما فقط مقاومت بود تا به ساعت های پایانی روز برسیم؛ چرا که نجات، فقط در شب ممکن بود. ولی متاسفانه اکثریت رزمندگان به درجه رفیع شهادت رسیدند و ما با علاوه بر کمبود نیرو، با کمبود مهمات مواجه شده بودیم و محاصره ما تنگ تر شده بود. در آخر ما ساعت 5 بعد از ظهر همان روز اسیر نیروهای عراق شدیم و تا 8 سال در اسارت رژیم بعث عراق به سر می بردیم.
ندای برخوار: نحوه رفتار نیرو های عراقی در اسارت با اسرا چگونه بود؟
دُرّی: نکته مهم و قابل توجه، تفاوت اسارت با زندان است. در اسارت در جواب تشنگی، به جای دادن آب کتک می خوردیم. نیروهای عراقی در ابتدای اسارت، همه را مورد ضرب و شتم قرار دادند و بعد از آن با چشمان و دستانی بسته، با لب تشنه و گرسنه، در مسافتی طولانی ما را دواندند و به بصره منتقلمان کردند. در مدت اسارت، روزانه فقط دو عدد نان و ۱۰۰ لیتر آب برای نوشیدن و مصارف شخصی به ما میدادند و قطعا زندگی کردن در آن شرایط بسیار سخت و طاقت فرساست.
ندای برخوار: یکی از خاطرات دوران اسارت خود را به عنوان پند و اندرز برایمان بازگو کنید.
دُرّی: روزی یک خبرنگار هندی از طرف صلیب سرخ برای مصاحبه با رزمندگان به اردوگاه ما آمد، این خانم هندی یک رزمنده ۱۵ الی ۱۶ ساله را برای مصاحبه انتخاب کرد و از آن پسر که سر به زیر بود، اسم و سن و سال او را جویا شد. پسر به خانم خبرنگار گفت شما حجاب خود را رعایت کنید و بعدا از من مصاحبه کنید تا من پاسخگو باشم. این خاطره به روشنی نشان میدهد که جوانان ما با توجه به موقعیتی که در آن قرار داشتند و شناختی که از نیروی عراقی داشتند، درخواست حجاب از خبرنگار صلیب سرخ برای انجام مصاحبه کردند و از حجاب دفاع کردند؛ پس اگر شهیدی جان خود را داد، اسیری استقامت کرد و هر کسی برای کشور قدمی برداشت، یکی از دلایل آن ناموس و حجاب بوده است و نباید گذاشت تا خون شهدا پایمال شود.
ندای برخوار: از شکنجه های دوران اسارت برایمان بگویید.
دُرّی: شکنجه در اردوگاه، خوراک همیشگی ما بود؛ در طول این 8 سالی که من در اسارت رژیم بعث عراق بودم، دو مرتبه به شدت و به طور فجیعی مورد شکنجه قرار گرفتم. در آن زمان عراقی ها به دنبال بهانه از اسرا بودند و ما در آن زمان بخاطر اینکه در ایام ماه محرم به سر می بردیم، به عزاداری برای امام حسین (ع) می پرداختیم. از آنجایی که عزاداری ما برای امام حسین (ع) به مذاق عراقی ها خوش نمی آمد، آنها عزاداری را ممنوع کردند و میگفتند هر کس امام حسینی است، باید آنقدر شکنجه شود تا امام حسین (ع) از ذهنش پاک شود.
در آن دوران نیروهای عراقی برای دور تا دور اردوگاهی که ما در آن اسیر بودیم تعداد زیادی تیربار آوردند و از آن ساعات به بعد به ما آب و غذا ندادند و حتی اجازه خروج را نیز به ما نمی دادند. ما هم برای اینکه در مقابل این زورگوییشان مقاومت کنیم، شعار “مرگ بر صدام” را تکرار می کردیم؛ این روند تا ده روز ادامه پیدا کرد تا حدی که عراقی ها بسیاری از همرزمان ما را به شهادت رساندند تا اینکه ما تصمیم به شکستن درب کردیم و وسط حیاط اردوگاه مشغول خواندن نماز جماعت شدیم.
آن شب نیروهای عراقی عکس العملی علیه ما نشان ندادند اما فردای آن روز حدود ۵۰۰ الی ۶۰۰ نیرو عراقی با وسایل مختلف شروع به کتک زدن ما کردند. در آن زمان اسرا به دلیل ضعف ناشی از گرسنگی و تشنگی، توان مقاومت نداشتند و حدود ۴۰۰ نفر از اسرا دچار مجروحیت های شدید و چهار نفر از اسرا هم شهید شدند. در آن زمان من از ناحیه صورت، چشم و سر دچار مجروحیت بسیار شدیدی شدم به طوری که چهار روز تمام بیهوش بودم.
ندای برخوار: خانواده چگونه از اسارت شما با خبر شدند و در طول مدت اسارت چگونه با آنها در ارتباط بودید؟
دُرّی: پس از گذشت یک ماه از اسارت ما، از طرف رادیو عراق و صلیب سرخ از ما مصاحبه گرفتند و در آن مصاحبه ما اسم، فامیل و جمله “من اسیر هستم و جای من خوب است” را گفتیم تا خبر به خانواده هایمان برسد. این خبر پس از حدود چهار ماه در رادیو پخش شد و خانواده های ما از اسارتمان با خبر شدند و از آن پس ما با خانواده های خود از طریق نامه هایی که به صلیب سرخ میدادیم در ارتباط بودیم. این نامه ها هر دو ماه یکبار بین ما و خانواده هایمان رد و بدل می شد؛ بنده وقتی اولین نامه ای که از طرف خانواده ام بود را دریافت کردم، ساعت ها فقط گریه می کردم و اشک می ریختم.
ندای برخوار: روزهای پایانی اسارت و نحوه آزادی شما چگونه بود؟
دُرّی: ما در اردوگاه خود فردی داشتیم به نام حاج آقا ابوترابی و تمام اسرا، تابع فرمان ایشان بودند. حاج آقا ابوترابی با نیروهای صلیب سرخ به خوبی رفتار می کرد و با هم رابطه خوبی داشتند. روزی حاج آقا ابوترابی به خواهش نیروهای صلیب سرخ درخواست دمپایی از آنها کرد، دفعه بعد نیروهای صلیب سرخ یک جفت دمپایی برای آقای ابوترابی آوردند و ایشان قبول نکردند و گفتند یا برای همه اسرا می آوردید یا اصلا نمی آوردید.
چندین سال بعد هنگام پذیرش قطعنامه در سال ۱۳۶۱ نیروهای صلیب سرخ از حاج آقا ابوترابی خواستند که درخواستی از آنها داشته باشد، ایشان گفتند “درخواست من بزرگ است و شما قادر نیستید” و ایشان با اصرار فروان نیروهای صلیب سرخ، درخواست سفر کربلای اسرا را کردند و گفتند “می توانید هزینه این کار را از رئیس جمهور ایران بگیرید و یا حتی این موضوع را با صدام در میان بگذارید و درخواست پول کنید.” طی این صحبت ها، صدام سفر اسرا به کربلا را پذیرفت و دستور داد که اسرا ۴۰۰ نفر به ۴۰۰ نفر از بغداد به کربلا اعزام شوند.
در پایان اسارت هم شرایط بهداشتی و هم کیفیت غذا نسبت به اولین روزهای اسارت بهتر شده بود، ولی اسرا دچار بیماری های روحی و روانی شده بودند و اکثریت افسرده بودند تا اینکه روزی صدام در طی بیانه ایی که در ساعت ۱۱ صبح پخش شد گفت “حدود 2 هزار اسیر یک طرفه در روز جمعه آزاد خواهند شد” و از آن جمعه به بعد عراق شروع به آزاد کردن اسرا کرد و من ده روز بعد از صدور آن بیانیه پس از 8 سال اسارت به وطن بازگشتم. پس از بازگشت ما، از کرمانشاه تا تهران مردم چندین گوسفند و گاو قربانی کردند و استقبال خیلی خوبی از ما داشتند.
ندای برخوار: آخرین سوال اینکه به نظر شما با توجه به سختی و مشقتی که در آن دوران شما و دیگر رزمندگان متحمل شدید، از انتخاب این مسیر پشیمان نیستید؟
دُرّی: ارزش کار ما وابسته به هدفی که داریم است، هدف ما هم پیروی از راه و روش امام حسین (ع) بود و از پیروی راه امام حسین (ع) پشیمان نیستیم. مردم کشور ما هیچ تقصیری در این وضعیت کنونی جامعه ندارند ولی ما از عملکرد بعضی از دستگاه ها اصلا راضی نیستیم و از خدای منان برای بهتر شدن وضعیت کشور کمک میخواهیم. عقیده، پیروی از نهضت امام حسین (ع) و عشق به آن حضرت، گاهی این جوانان و نوجوانان رزمنده را به حضرت علی اکبر(ع)، حضرت قاسم (ع) و یا حضرت علی اصغر (ع) را الگوی خود قرار داده بودند و به عشق آنها و عشق به نهضت امام حسین مقاوم و پایدار ایستادند.
مصاحبه از هانیه عباسی
انتهای پیام/



