بازنشر دلنوشته پدر شهید امیر اشرفی حبیب آبادی از شهدای حادثه سقوط هواپیمای اوکراینی

پدر شهید دکتر امیر اشرفی حبیب آبادی پس از حادثه سقوط هواپیمای اوکراینی و شهادت فرزندش در این حادثه دردناک، دلنوشته‌ای را منتشر کرد. حالا به بهانه سومین سالگرد شهادت این نخبه علمی و انقلابی، این دلنوشته را بازنشر کرده‌ایم.

تاریخ انتشار: ۱۴:۵۴ - یکشنبه ۱۴۰۱/۱۰/۱۸
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
بازنشر دلنوشته پدر شهید امیر اشرفی حبیب آبادی از شهدای حادثه سقوط هواپیمای اوکراینی

به گزارش ندای برخوار؛ حمید اشرفی پدر شهید دکتر امیر اشرفی حبیب آبادی که ۱۸ دی ماه سال ۱۳۹۸ در حادثه سقوط هواپیمای اوکراینی به درجه رفیع شهادت رسید، چند روز پس از شهادت فرزندش، دلنوشته‌ای را منتشر کرد.

حالا به بهانه سومین سالگرد شهادت این نخبه علمی و انقلابی کشور عزیزمان ایران، این دلنوشته را بازنشر کرده‌ایم که در ادامه می‌خوانیم:

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و تاولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

عزیز دل بابا

کدام عشق در دلت افتاده بود که این چنین بی تاب بودی؟ کدام عقیده و کدام جهان بینی بر سرت می گذشت که از آن سر دنیا حرف از جنگیدن مقابل ظلم می زدی و برای دوستانت از عشق به شهادت سخن می گفتی؟ من که هیچ گاه به روز تشییع تو فکر نمی کردم، چه برسد به آن که چنین تشییع باشکوهی به ذهنم خطور کرده باشد.

آن روز عجیب، در آن پنجشنبه ای که هرگز از خاطرم نمی رود، وقتی که پیکرت را بر دستان آن سیل عظیم جمعیت دیدم، فهمیدم چیزی در نهان خانه قلبت پنهان کرده بودی که ما از آن بی خبر بودیم. چیزی فراتر از تمامی هیاهوی این دنیای مادی، چیزی فراتر از روزمرگی ها، چیزی فراتر از درس خواندن و کار کردن، چیزی که قطعا با حقیقت مطلق گره خورده بود، چیزی که با وجود تک تک انسان ها نسبت داشت و برای همین انگار همه مثل من پدر، عزادار بودند.

همان روز که از سوییس به من زنگ زدی و گفتی می خواهم پیاده روی اربعین را شرکت کنم و شما هم بیایید باید می فهمیدم داستان ، داستان عشق است و بندگی. همان روزی که در کاظمین حاضر و آماده دیدمت باید در چشمانت می خواندم شوق حرکت و شوق بزرگ شدن و شوق رفتن را.

همان روز که شال و کلاه کردی و بدون فوت وقت خودت را به تهران رساندی تا در تشییع پیکر حاج قاسم شرکت کنی، باید می فهمیدم که می خواهی پایت را جای پای چه بزرگ مردی بگذاری.

همان روز که پوسترهای سردار را در چمدانت جا می دادی تا جلوی سازمان ملل راهپیمایی راه بیندازی باید می فهمیدم که الگوی تو چه مرام و مکتبی است.

یادم هست که وقتی لحظاتی پیش از پرواز آخرت، خبر انتقام خداوند از قاتلان حاج قاسم را به تو دادم چه شوق و شعفی گرفتی. و لحظاتی بعد خودت هم پر کشیدی تا در مسیر همان مرام و مکتب برای مردمت ماندگار شوی.

مرام و مکتبی که در آن مال و ثروت، مدرک دانشگاهی و نخبگی و هوش زیاد هیچ گاه وسیله ای برای غرور و فخرفروشی نمی شود، بلکه وسیله ای می شود برای خدمت رسانی بیشتر به دیگران، برای گره گشایی بیشتر از مشکلات مردم کشورت، برای رشد و در یک کلام برای خدایی تر شدن.

مرام و مکتبی که تفکر و جستجوی حقیقت در آن ارزشمندترین کار است و از همین جهت بود که این چند سال اخیر عشقت شده بود کار فرهنگی و تربیتی. فرقی نمی کرد در کدام کشور باشی، احساس می کردی وظیفه ای سنگین بر دوش داری و هر کجای این دنیا هم که باشی ذره ای از سنگینی این وظیفه کم نمی شود. انگار نرفته بودی که فقط دکترا بخوانی، انگار رفته بودی که آن جا هم بساط تفکر راه بیندازی. رفته بودی آنجا هم به انسان ها بگویی زندگی بدون تفکر و بدون بندگی و بدون رشد حقیقی، بی معناست. در دانشگاه شهر زوریخ، جلسات قرآن و نهج البلاغه می گذاشتی در خانه جلسات گفتگو و دورهمی برپا می کردی و حتی اگر ۵ نفر هم می آمدند خوشحال می شدی و جلسه بعد اگر ۵ نفر می شدند ۶ نفر، ذوق می کردی که یک نفر اضافه شده است، چون یک نفر برای تو یک دنیا بود، یک نسل بود، و کمی جمعیت هیچ گاه باعث ناامیدی و بی انگیزگی تو نمی شد. همیشه به ما می گفتی اگر این کارها را نکنم و فقط درس بخوانم احساس می کنم انگار هیچ کاری نکرده ام.

امیر جان

راستی خوب شد قبل از پروازت چندروزی تو را دیدم. خیلی زیاد هم نبود، چون تو برای تک تک لحظه هایت برنامه ریخته بودی. سرزدن به بزرگان فامیل و احوال پرسی از آن ها، زیارت امام رضا امام مهربانی ها، خریدن پرچم های یاحسین و یا زهرا برای برپایی روضه در سوییس، سرزدن به بچه های مجمع و حرف زدن درباره مسائل فرهنگی نوجوانان. و من و مادرت چقدر خوشحالیم که تو قبل از آن پرواز حواست به همه چیز بود و همه کارهایت را انجام دادی.

عزیز دل پدر

گفته بودی هر وقت درسم تمام شد برمی گردم، گفته بودی هر وقت در دلم ذره ای محبت ماندن ایجاد شد بی درنگ برمی گردم، گفته بودی اگر در ایران جنگ شد آماده ام و خودم را می رسانم. اما امیر عزیزم چه کنیم که دست تقدیر برای ما این گونه رقم زد که هیچ کدام از این ها‌ نشد و تو زودتر ازهمه این ها به ایران برگشتی.

پسرم تو راست می گفتی، پیام رهبر چون همیشه بسیار آراممان کرد و تسلای وجودمان شد. رهبری که مثل ما داغدار یک نفر نبود، داغدار همه جان باختگان این حادثه بود. درست است که جگرمان سوخته، درست است که جوان از دست داده ایم و از عمق جان ناراحتیم، درست است که مثل خودت انتقادهای بسیار زیادی داریم، اما خیالت راحت باشد که هیچ گاه ارزش های انقلاب برای پدر و مادرت کمرنگ نشده است و نخواهد شد.

والسلام

حمید اشرفی

۴ بهمن ۱۳۹۸

انتهای پیام/


شناسه خبر: 31589

اخبار مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

- دیدگاه شما، پس از تایید سردبیر در ندای برخوار منتشر خواهد‌ شد
- دیدگاه‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد‌ شد
- دیدگاه‌هایی که به غیر از زبان‌فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد‌ شد

چهارده + 14 =