به گزارش ندای برخوار؛ گروه ایثار و شهادت – هانیه عباسی: کوله بارش را بست، اما نه برای کلاس درس و تحصیل، بلکه برای رفتن به جبهه و جنگ. اینبار به جای برداشتن دفتر و خودکار و مداد، پوتین و لباس رزمی که چند سایزی برایش بزرگتر بود و چفیه سیاه و سفیدش را برداشت و عازم سفر شد؛ سفری که عاقبتی جز اسارت و جراحت و شهادت نداشت.
مسیرش کاملا مشخص بود، مسیر دلدادگی، مسیر جان دادن برای امنیت و زنده ماندن مردمان کشور. این بار مادرش با اشک های حلقه زده پسر عزیزتر از جانش را راهی مدرسه جدیدش یعنی میدان مقاوت می کند.
اگرچه فقط پانزده سال سن داشت، اما دلاوری و شجاعتش به بزرگی دریا و غیرت و مردانگی اش به بزرگی جهان بی انتها بود؛ راسیتش از بزرگ به کوچک به سن خود نگاه نمیکردند و در این میدان، فداکاری را بازی خود میدیدند، بازی که اسباب اش تیر و تفنگ و تانک و جان دادن بود.
تعداد این کم سن های بزرگ مرد در دوران دفاع مقدس بی شمار بود، بزرگ مردانی که آینده خویش را در جبهه و مقاومت میدیدند؛ بزرگ مردانی که غیرتشان اجازه ماندن و الفبای نوشتن و خواندن نمی داد.
۳۶ هزار شهید دانش آموز در کشور داریم که دربرهههای حساس و سرنوشت ساز نقش آفرینی کردند و حماسه آفریدند. یکی از این شهدا «شهید والامقام حسن طاهری دولت آبادی» است. به مناسبت ایامی که به نام دانش آموزان و نوجوانان نامگذاری شده، با مادر و خواهر این شهید بزرگوار به گفت و گو پرداختیم:
هر کس برای خودش می رود
از طریق مدرسه و بسیج با جبهه آشنا شده بود. یک روز وقتی که از مدرسه به خانه آمد، ناگهان به من گفت مادر میخواهم به جبهه بروم. من به او گفتم عزیزم تو از علی اکبر امام حسین(ع) عزیزتر نیستی و من راضی ام به رضای خدا، اگر واقعا تصمیم به رفتن داری من مشکلی ندارم.
اما پدرش بخاطر اینکه در جهاد سازندگی فعالیت داشت، به دلیل اینکه اگر هم حسن میرفت و هم پدرش، من با ۶ فرزند در خانه تنها میشدم، با رفتن حسن به جبهه مخالفت کرد اما حسن آقا مصمم بود و میگفت هر کس برای خودش میرود.
چند روز بعد از مدرسه حسن به ما خبر دادند که به مدرسه برویم، وقتی رفتم مدیر مدرسه به من گفت چرا این مدت حسن دلش به درس و مشق نیست و ناراحت است؟ من هم به مدیرش گفتم میخواهد به جبهه برود و پدرش نگران خانواده است و رضایت نمیدهد.
روز بعد یکی از مسئولان پایگاه بسیج شهید بهشتی دولت آباد به من گفتند که خدمتشان برسم، وقتی رفتم گفتند: حاج خانم حسن دلش جبهه است، چرا نمیگذارید برود؟ من هم گفتم: من راضی هستم، خداوند یک امانت را روزی میدهد و روز دیگری پس میگیرد اما پدرش به دلایلی اجازه نمیدهند.
یک روز دیگر حسن به پدرش گفت: «من اگر شما اجازه بدهید به جبهه میروم و اگر هم اجازه ندهید باز به جبهه میروم اما در قیامت جلوی راه شما را میگیرم». وقتی حسن این حرف را زد، پدرش هم قبول کرد و اجازه داد که او به جبهه برود.
نوجوان 15 ساله ای که یتیم نواز بود
حسن آقا با اینکه سن کمی داشت، اما ویژگی های یک مرد کامل را داشت؛ پسرم اهل نماز و روزه، یتیم نواز، مهمان دوست، مطیع حرف رهبر، خانواده دار و ساده زیست بود. در آن زمان همسایه ما پسری یتیم داشت که هر روز صبح سر کوچه مان می ایستاد. حسن عادت کرده بود هر روز برود پسر همسایه مان را بغل کند و پولی به آن بدهد و به مدرسه ببرد.
روزی دیگری که در خانه بودم ناگهان دیدم حسن میگوید مادر مهمان نمیخواهی و دیدم دوستش شهید محسن مهدیان را از مدرسه به همراه خود آورده است. می گفت «مادر امتحانمان به تاخیر افتاده است، خانه محسن دور است من آوردمش خانه.» من گفتم: «پسرم ناهار نداریم!» او گفت: «نگران نباش!» و خودش نان خشک و ماست به همراه نیمرو آماده کرد و برای دوستش برد تا باهم بخورند.
حسن بسیار مطیع حرف رهبر بود؛ روزی امام خمینی(ره) فرمان داد که به کمک کشاورزان مزرعه دار بروید، همان روز حسن به کمک کشاورزان رفت.
من برای رزمندگان نان درست می کردم؛ حسن آرد و موادش را می خرید و می آورد خانه و من و دخترانم برای رزمندگان نان میپختیم و حسن به جبهه میبرد.
آخرین مرخصی که آمده بود گفت «مادر خدا بهم رحم کرد»؛ گفتم «چرا؟» گفت «خمپاره زدند و هر چه خاک بود ریخت روی من، آخر دوستانم از موهای سرم متوجه شدند که من زیر خاکم و من را نجات دادند.»
برایش زیرانداز پهن کردم که بخوابد اما نخوابید، گفتم «حسن چرا روی زیر انداز نمی خوابی؟ کمرت اذیت میشود!» گفت «مادر بچه های مردم در جبهه روی خاک و سنگ میخوابند، من چگونه روی زیرانداز نرم بخوابم؟»
من بایستم وجدانم راحت است
به حسن می گفتم «عزیزم وقتی سوار مینی بوس می شوی بشین، قدت بلند است، گردنت اذیت میشود!» گفت «مادر چطور من بشینم و مادران و پدران بایستند» به او گفتم «خب گردنت درد میگیرد!» گفت «اشکالی ندارد، من بایستم وجدانم راحت است.»
یک روز پدر حسن در جبهه یکی از دوستان حسن را می بیند؛ دوست حسن به سمت پدرش میآید و دستش را میگیرد و گریه می کند؛ پدر حسن به او میگوید «چرا گریه می کنی؟» دوست حسن می گوید: «حسن آقا رفت عملیات و دیگه برنگشت!» پدر حسن هم سریع از جبهه به خانه برگشت تا جویای خبری از پسرش شود.
شهادتش را میتوانستم تحمل کنم اما اسارتش را نه
در خانه پر از مهمان بود، همه سراغ حسن را میگرفتند، احساس کردم چیزی میدانند که من نمیدانم، من هم بلند گفتم «حسن رفته جبهه، جبهه هم جز شهادت و اسارت و جراحت چیز دیگری ندارد، اگر شهید شد که باعث افتخار من است اما اگر اسیر شد من خودم را می کشم.»
آن شب تا صبح بیدار بودم و گریه می کردم، فقط از خدا می خواستم پسرم اسیر نشده باشد؛ از عزیزتر از جانم خبری نداشتم، شهادتش را میتوانستم تحمل کنم اما اسارت را نه. فردای آن روز پدرش در میان شهدا دنبال پسرش بود که ناگهان پیکر پاک برادرش را پیدا می کند. پیکر عموی ۱۷ ساله حسن از میان انبوه شهدا پیدا می شود اما پیکر پسر ۱۵ سال خود را نیست که نیست!
«حسن» آمد!
فردای آن روز برای تشیع پیکر «شهید حسین طاهری» عموی حسن آقا به اصفهان رفتیم، قرار بود در گلستان شهدا دفن شود. آن روز تا ساعت چهار صبح بیدار بودم و در حیاط خانه برادرشوهرم قدم می زدم که ناگهان یکی از اقوامان دوید در خانه و فریاد زد «حسن هم آمد، حسن هم پیدا شد.»
من چیزی نگفتم با چادری که روی دستم بود از خانه بیرون آمدم و به سمت دولت آباد حرکت کردم؛ صدای همسرم من را به خود آورد که می گفت «چادرت کجاست؟» نگاه کردم چادرم در دستم بود و فراموش کرده بودم سر کنم.
به من و دخترانم نگفتند چگونه شهید شده اما ما از میان حرف هایشان فهمیدیم حسن در آمبولانس بوده که به ماشینشان خمپاره می زنند و پیکر سوخته اش در آب می افتد.
روز تشییع پسرم من را بردند تا پیکرش را ببینم؛ حسن آقا به من وصیت کرده بود که اگر شهید شدم، گریه نکنم اما من مادر بودم و دردانه ام شهید شده بود. هنگامی که فقط تابوتش را نشانم دادند، اصلا گریه نکردم و شوکه شده بودم؛ مردم می گفتند شوکه شده است که گریه نمیکند، شوکه دیدن تابوت پسر پانزده ساله اش.
روزی شهید طاهری در گلستان شهدا اصفهان بالای مزار یکی از شهدا به خانواده میگوید اگر من شهید شدم، من را اینجا دفن کنید. اما بعد از شهادتش پدرش گفت من میخواهم بچه ام نزدیک به خودم باشد تا بتوانم هر روز به مزارش بروم.
دانش آموزان مانند «حسنِ من» مطیع رهبری باشند
مادر شهید حسن طاهری در نهایت به دانش آموزان سفارش کرد که همچون پسرش مطیع حرف رهبر باشند، درس بخوانند تا عاقبت بخیر شوند، با خانواده خود با اخلاق خوش رفتار کنند، اهل نماز و روزه باشند تا در آخرت خود به سعادت برسند، به نامحرمان نگاه نکنند و چشم خود را از گناه کنترل کنند و کاری نکنند که خون شهدا پایمال شود.
قول داد برایم چادر مشکی بخرد، اما رفت و دیگر نیامد
خواهر شهید گفت: تازه به سن تکلیف رسیده بودم، نمازهایم دیر می شد. زیاد به نمازخواندن عادت نکرده بودم. اواخر ایامی که برادرم به مرخصی آمده بود به من گفت «خواهرم اگر نمازهایت را سر وقت و مرتب بخوانی برایت یک چادر مشکی می خرم!» اما برادرم بعد از آن مرخصی دیگر برنگشت، رفت و شهید شد.
قبل از اینکه به جبهه برود در مغازه ای که اجناسمان را به نسیه می خریدیم رفته بود و مقداری پول به فروشنده داده و گفته بود «هر چه پول نسیه از ما می خواهید بردارید.» فروشنده اصرار می کند که شما سر وقت پرداخت کردید اما حسن آقا مصمم تر بود و می گفت من میخواهم به جبهه بروم، بردار که در قیامت پولی ندارم که به شما بدهم؛ بردار که اگر از جبهه برنگشتم وجدانم راحت باشد.
پسته هایی که سر از جبهه درآوردند
هنگامی که برای اولین بار می خواست به جبهه برود، برایش یک کیلو پسته خریدم، بعدا فهمیدم که همه پسته ها را به مساجد داده است که برای رزمندگان فرستاده شود.
خواهر شهید طاهری گفت: شب قبل تشییع برادرم خواب دیده بودم که چندین گاومیش داشتند به برادرم حمله می کردند و من هم فریاد می زدم «حسن بیا اینجا، بیا کمکت کنم.» اما حسن فقط می گفت نه من میخواهم بروم و فردای آن روز خبر شهادتش به دستم رسید.
درباره این شهید بیشتر بدانید
شهید حسن طاهری در سال ۱۳۴۶ چشم به جهان گشود و در سن ۱۵ سالگی به جبهه اعزام شد. او 11 آبان سال 1361 در عملیات محرم به فیض شهادت نائل آمد.
محل شهادت او خط مرزی عین خوش است. مزار او در گلزار شهدای شهر دولت آباد برخوار واقع در آستان مقدس امامزاده محمود بن موسی جعفر (ع) واقع شده است.
انتهای پیام/


