روایت یک عمر سادگی و بندگی؛ خاطرات فرزند مرحوم سید علی حسینی دولت آبادی

سید مجتبی حسینی دولت آبادی با روایت بخش‌هایی از زندگی و شخصیت پدر مرحومش، از او به‌عنوان معلمی ساده، بی‌توقع و علاقه‌مند به قرآن یاد کرد و گفت: پدرم پیش از انقلاب معلم آموزش و پرورش و آموزگار بود و پس از انقلاب نیز بازنشسته شد.

تاریخ انتشار: ۱۹:۴۰ - یکشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۱
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
روایت یک عمر سادگی و بندگی؛ خاطرات فرزند مرحوم سید علی حسینی دولت آبادی

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «ندای برخوار»؛ سید مجتبی حسینی دولت آبادی شامگاه شنبه ۳۱ مردادماه در آیین بزرگداشت عارف و سالک الی‌الله مرحوم سید علی حسینی دولت آبادی در بیان خاطرات خود از پدرش اظهار کرد: اگر بخواهم از احوالات و شخصیت پدرم بگویم، باید بگویم که او انسان بسیار ساده‌ای بود؛ پیش از انقلاب معلم آموزش و پرورش و آموزگار بود و پس از انقلاب نیز بازنشسته شد.

وی افزود: پدرم در تدریس خصوصیات فوق‌العاده‌ای داشت و علاوه بر درس، قرآن و شرعیات را نیز به دانش‌آموزان آموزش می‌داد و هر روز برای بچه‌ها قصص قرآن را بیان می‌کرد.

حسینی دولت آبادی ادامه داد: من خودم نیز دانش‌آموز پدرم بودم و از نزدیک شاهد رفتار و منش او بودم. پدرم بسیار ساده و انسانی بدون هیچ‌گونه توقع بود و هیچ‌وقت انتظار خاصی از دیگران نداشت.

وی با اشاره به جایگاه پدرش میان مردم محل گفت: در آن زمان، پدرم استخاره نیز انجام می‌داد و مردم محل نزد او می‌آمدند و به او اعتقاد داشتند.

حسینی دولت آبادی درباره توصیه پدرش به او اظهار کرد: هرگاه از پدرم می‌خواستم برایم دعا کند، می‌گفت همه چیز را از خدا بخواه و کسی را مدنظر نگیر.این جمله برای من از جمله‌های ماندگار پدرم بود؛ اینکه انسان در خواسته‌های خود باید مستقیماً از خداوند طلب کند و دلش را به غیر خدا وابسته نکند.

وی در ادامه به یکی از خاطرات دوران نوجوانی خود اشاره کرد و گفت: یکی از خاطراتی که از پدرم در نوجوانی به یاد دارم، مربوط به سفری به مشهد است؛ روزی پدرم گفت می‌خواهیم به مشهد برویم، آماده شو.

فرزند مرحوم سید علی حسینی دولت آبادی افزود: در آن زمان، پدرم به بیماری روده مبتلا بود. با این حال همراه یکدیگر راهی مشهد شدیم و پس از رسیدن، استراحت کردیم.

حسینی دولت آبادی ادامه داد: صبح حدود ساعت هفت یا هشت، پدرم آمد و دیدم برای صبحانه چیزی گرفته است؛ به من گفت: «آقا مجتبی، من خوب شدم.»

وی بیان کرد: از شنیدن این حرف تعجب کردم و پرسیدم چطور خوب شدید؟ پدرم گفت وقتی داشتم به طرف حرم می‌رفتم، آقایی مرا صدا زد و گفت «می‌دانم شما مریضی؛ شما از همین حالا خوب شدید.»

حسینی دولت آبادی افزود: پدرم گفت وقتی از کنار آن فرد دور می‌شدم، یک‌مرتبه برگشتم و نگاه کردم، اما دیگر کسی را ندیدم.از آن به بعد نیز مشاهده کردیم که دیگر بیماری در پدرم وجود ندارد.

وی در پایان خاطرنشان کرد: پدرم بسیاری از مسائل را برای من بازگو نمی‌کرد و آنچه از او به یاد دارم، بخشی از خاطرات و احوالات زندگی اوست.

انتهای پیام/


شناسه خبر: 69463

اخبار مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

- دیدگاه شما، پس از تایید سردبیر در ندای برخوار منتشر خواهد‌ شد
- دیدگاه‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد‌ شد
- دیدگاه‌هایی که به غیر از زبان‌فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد‌ شد

3 × 4 =