مفقودالاثری که آزاده بود

به بهانه ۲۶ مرداد ماه، سالروز بازگشت اولین گروه آزادگان به میهن اسلامی، با یکی از آزادگان شهرستان برخوار به گفت و گو پرداخته ایم.

تاریخ انتشار: ۰۳:۰۴ - چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۵/۲۶
مدت زمان مطالعه: 6 دقیقه
مفقودالاثری که آزاده بود

به گزارش ندای برخوار؛ بندهای پوتین را محکم بستند، با خانواده های خود خداحافظی کردند، از زیر قرآن رد شدند و عازم سفری شدند که ممکن بود برگشتی در آن نباشد. آنها از همه چیز دل کنده بودند، دل کندنی از جنس عشق به وطن. ممکن بود شهید شوند و ممکن بود به اسارت برده شوند، اسارتی که شاید نام «آزاده دفاع مقدس» بودن بر روی آن نام نمی گرفت.

۲۶ مرداد سال ۱۳۶۹، میهن اسلامی شاهد حضور اولین گروه آزادگان سرافرازی بود که پس از سال ها اسارت در زندان ها و اسارتگاه های رژیم بعث عراق، قدم به خاک پاک میهن اسلامی خود نهادند.

ستاد رسیدگی به امور آزادگان که در ۲۲ مرداد سال 1369 تشکیل شده بود، تبادل حدود 50 هزار آزاده را با همین تعداد اسیر عراقی و با هماهنگی دستگاه های دیگر برعهده گرفت با این تفاوت که اسرای رژیم بعث عراق نظامی بودند و اسرای ایرانی بیشتر بسیجی و غیرنظامی.

حالا به مناسبت این روز، با «حسن زین‌العابدینی» یکی از آزادگان سرافراز دوران دفاع مقدس شهرستان برخوار به گفت و گو پرداخته ایم. او متولد فروردین ماه سال 1345 و ساکن شهر شاپورآباد است. در ادامه مشروح این گفت و گو را با هم می خوانیم.

*چگونه از شروع جنگ باخبر شدید؟

زمانی که جنگ آغاز شد، همه مردم کشورمان از طریق تلویزیون و سر و صداهایی که در آسمان وجود داشت، مطلع شدند که جنگی آغاز شده است و اغلب هم مانند ما، در صدد این بودند که چگونه می توانند برای دفاع از کشور خود قدمی بردارند.

*چگونه، از چه طریقی و در چندسالگی به جبهه اعزام شدید؟

تا قبل از 20 سالگی از طریق بسیج به جبهه اعزام شدم اما در سال ۱۳۶۵ و در سن ۲۰ سالگی به خدمت سربازی رفتم و از آن طریق اعزام شدم. یک سال پس از اینکه آموزش های لازم را دیدم، به عنوان نگهبان اسرای عراقی در پرندک تهران بودم و حدود ۱۴۰۰ اسیر در این اردوگاه تحویل من بودند، من مسئول دو اردوگاه بودم و بعد از آن هم به جبهه اعزام شدم و حدود یک سال و نیم در جبهه حضور داشتم.

*در کدام عملیات ها شرکت داشتید؟ 

عملیات هایی که در آن شرکت داشتم عملیات نصر ۳، عملیات نصرت ۲، عملیات آفتاب که مجاهدین به ژاندارمری حمله کردند و تعدادی عملیات مقدماتی و در نهایت در 21 تیرماه 1367 در منطقه زبیدات به اسارت رژیم بعث عراق درآمدم.

*نحوه اسارت شما چگونه بود؟

بعد از اینکه شهر فاو عراق به تصرف نیروهای ایرانی در آمد، عراقی ها لشکر خود را بازسازی کردند و به این منطقه حمله ور شدند و توانستند لشکر ۲۷ حمزه را محاصره کنند. ساعت ۶ صبح بود که عملیات شروع شد و ما تا ساعت ۱۰ صبح فردای آن روز توانستیم که مقاومت کنیم، اما بعد از آن دیگر لشکر ما متلاشی شد و خیلی از رزمندگان ما به شهادت رسیدند، خیلی ها هم مانند من به اسارت برده شدند و تعداد انگشت شماری شاید توانستند از اطراف فرار کنند.

*از نحوه رفتار نیروهای عراقی در مدت اسارت بگویید.

در مدت 3 سالی که من اسیر بودم، نحوه رفتار عراقی ها واقعاً بد بود، اصلاً قابل توصیف نیست که من بتوانم بگویم. شرایط خیلی سخت و بد بود؛ البته تعدادی از سربازان شیعه عراقی بودند که مقداری با ملایمت رفتار می کردند اما اکثر آنهایی که بعثی بودند، رزمندگان ایرانی را به شدت مورد آزاد و اذیت قرار می دادند. برای مثال اگر می خواستند ما را از اردوگاهی به اردوگاه دیگری منتقل کنند، حدود ۵۰ تا ۱۰۰ متر قبل از درب ورودی آن اردوگاه، کوچه ای را تحت عنوان “تونل مرگ” آماده می کردند و حدود ۴۰ نفر عراقی سمت راست و ۴۰ نفر هم سمت چپ  آن کوچه با چوب، شلاق، باتوم و… می ایستادند و به ما ضربه می زدند و به نوعی ما را شکنجه می دادند.

از نظر غذایی هم غذای هر روز صبح ما مقداری عدس پخته شده بود، شام اصلا نداشتیم و ناهار هم به اندازه هشت قاشق یا یک لیوان آب خوری برنج با خورشت های مختلف فقط در حدی که ما زنده بمانیم! دوران خیلی سختی بود اما ما مجبور به تحمل بودیم.

*از شکنجه ها بیشتر بفرمایید. آیا آسیبی هم در طول مدت اسارت به شما وارد شد؟

شکنجه ها و آسیب هایی که وارد می شد، خیلی سخت و زجرآور بود، زمانی که خودم مورد شکنجه قرار میگرفتم برایم راحت تر بود تا زمانی که دوستان و همرزمانم مورد شکنجه قرار می گرفتند و صدای آه و ناله آنها را می شنیدم ولی کاری از دستم بر نمی آمد. این شکنجه ها اکثرا در هنگام برگزاری مراسمات صورت می گرفت و من خود از طریق کلیه آسیب دیدم و هنوز هم درگیر عوارض ناشی از شکنجه ها هستم.

*خاطره ای از دوران اسارت که به عنوان یک نصیحت به نسل جوان بخواهید بگویید، چیست؟

خاطره ای که از اسارت دارم و برای نسل جوان ما مفید است، الگوگیری از همیاری، همکاری و همدلی رزمندگان ایرانی در دوران اسارت بود. رزمندگان ایرانی در دوران اسارت، همدرد هم بودند و به یکدیگر کمک می کردند. به عنوان مثال اگر کسی موقع غذا نبود، سهم او را می گرفتند. گروه بندی ما برای دریافت غذا، ۱۰ نفر ۱۰ نفر بود. اگر دوست ما نبود، سعی می کردند دو برابر سهمی که در حالت معمول دریافت می کند را برای او کنار بگذارند یا اگر یکی از بچه های ما به بیماری مبتلا می شد، دوستانی که اطرافش بودند، شب تا صبح خواب به چشمانشان نمی آمد و نگران حال او بودند، یا اگر نامه ای از طرف خانواده می آمد، دوستان نگران می شدند که آیا اتفاقی افتاده است یا خیر و بقیه به کمک می رفتند تا این نگرانی را به حداقل ممکن برسانند. این همدلی و کمک به یکدیگر، الگویی است که باید امروزه در نسل جوان ما عملی شود.

*در طول اسارت با خانواده ارتباط داشتید؟ از شما خبر داشتند که در اسارت هستید؟

شش ماه پس از اینکه به اسارت برده شدیم، از طریق صلیب سرخ شناسایی شدیم و می‌توانستیم به خانواده هایمان نامه بدهیم. هر شش ماه یکبار نامه ها می آمد و می رفت. نامه ها به شکلی بود که قسمت بالای آن صحبت های ما بود و قسمت پایین را خانواده می نوشتند و هر 6 ماه یکبار نامه های به دست ما یا خانواده مان می رسید.

*واکنش خانواده نسبت به اسارت شما چه بود؟

تا ۶ ماه اول که از من خبری نداشتند و ناراحت بودند و گمان کرده بودند که من به شهادت رسیده ام و مفقودالاثر هستم، حتی پدر من آن زمان وقتی که خبر مفقودالاثری من را شنید، سکته کرد و نیمی از بدنش فلج شد اما بعد از اینکه متوجه شدند من به اسارت عراقی ها در آمده ام، حالشان کمی بهتر شد و با ابراز امیدواری، در نامه هایشان به من می گفتند “ان شاء الله به لطف خداوند و امام حسین (ع) همه چیز درست می شود”.

*و سوال آخر؛ با وجود ناملایمات و سختی هایی که در این مسیر متوجه شما و بقیه رزمندگان شده، از راهی که انتخاب کردید پشیمان نیستید؟

من و شوهر خواهرم که پسر عمه ام هم است، با هم به اسارت برده شدیم و آن زمان در خانواده ما، دو نفر اسیر عراقی ها بودند. زمانی که خواهرم به خانه ما میرفت، هم شوهرش اسیر بود و هم برادرش و این صحنه های بسیار سخت و آزاردهنده ای بود که در خانواده ها شکل گرفته بود. یکی دیگر از پسر عمه هایم شهید شد و پسر عمویم هم قبلاً شهید شده بود و این نشان می دهد که خانواده از نظر روحی متلاشی شده اما از نظر ارزشی بسیار بسیار با ارزش بود؛ چرا که در آن زمان واقعا کشور ما در معرض خطر بیگانگان قرار داشت و ما کاملا به آن هدف خود رسیدیم.

مصاحبه از غزل کریمی

انتهای پیام/


شناسه خبر: 25229

اخبار مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

- دیدگاه شما، پس از تایید سردبیر در ندای برخوار منتشر خواهد‌ شد
- دیدگاه‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد‌ شد
- دیدگاه‌هایی که به غیر از زبان‌فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد‌ شد

4 × 2 =