ندای برخوار گزارش می‌دهد؛

مهمترین خواسته شهید عبدالحسین یوسفیان از خانواده‌اش چه بود؟

شهید یوسفیان در آخرین پیامی که برای خانواده‌اش داشته از پدر و مادرش تشکر کرده و از خواهران و برادرانش می‌خواهد که پیرو ولایت باشند و حجابشان را که هدیه حضرت زهرا (س) است حفظ کنند.

تاریخ انتشار: ۱۴:۴۵ - پنجشنبه ۱۴۰۱/۱۰/۱
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه
مهمترین خواسته شهید عبدالحسین یوسفیان از خانواده‌اش چه بود؟

به گزارش ندای برخوار؛ گروه ایثار و شهادت – غزل کریمی: شهرستان برخوار یکی از شهرستان‌های شهید پرور استان اصفهان است؛ شهید عبدالحسین یوسفیان از شهدای مدافع حرم این شهرستان است که در تاریخ ۲۹ آذر ۱۳۹۴ به فیض شهادت نائل آمد.

شهید یوسفیان در سال ۱۳۸۵ وارد سپاه شد و هدف از انتخاب این شغل را حفظ و نگهداری دستاوردهای انقلاب اسلامی و حفاظت و صیانت از آرمان‌های انقلاب عنوان کرد.

شهید عبدالحسین یوسفیان هنگامی که در مسیر به کمک همرزمانش که در خانه‌ای گرفتار و مورد حمله دشمن قرار گرفته بودند، مورد هدف تک تیرانداز قرار می‌گیرد و در بین خالدیه و خانطومان حلب به شهادت می‌رسد.

حالا به بهانه برگزاری مراسم هفتمین سالگرد شهادت شهید یوسفیان به گفت‌وگو با پدر و مادر این شهید مدافع حرم پرداخته‌ایم.

معصومه ارج، مادر شهید می‌گوید: زمانی که عبدالحسین دیپلمش را گرفته بود، قصد رفتن به سپاه را داشت و هر رشته‌ای را که ما به او می‌گفتیم انتخاب کند، قبول نمی‌کرد.

عبدالغفور یوسفیان پدر شهید می‌گوید: عبدالحسین روزهای آخری که تصمیم گرفته بود به سوریه برود، هیچ حرفی به ما نزد و فقط با همسرش مشورت کرده بود؛ شبی که قصد سفر کرده بود به منزل ما آمد تا از ما اجازه بگیرد و به من گفت به من اجازه بدهید تا بروم، من هم به او اجازه دادم اما مادرش اجازه رفتن نمی‌داد.

هنگام صحبت کردن با مادر شهید، بغضی پنهان شده به گلویش هجوم می‌آورد و کم کم صدایش به لرزه در می‌آید و می‌گوید: یک ربع می‌شد عبدالحسین را در آغوشم گرفته بودم و گریه می‌کردم، عبدالحسین سرش پایین بود و مثل همیشه حیا داشت؛ به من می‌گفت «شما اجازه بدید بروم» اما من مخالفت کردم و گفتم «نه، من مریض هستم، پدرت مریض هست، اجازه نمی‌دهم بروی، اگر رفتی زن و بچه‌ات چیکار کنند؟» عبدالحسین در پاسخ به من گفت: «شما و بابا و زن و بچه‌ام خدا دارند، شما فقط به من اجازه بده بروم» گفتم «نه من نمی‌توانم اجازه بدهم، بار من خیلی سنگین است.»

عبدالحسین تا نزدیک در رفت، خیلی ناراحت بود، برگشت و گفت «مامان من به یک شرط نمی‌روم» گفتم «هرچه باشد قبول می‌کنم» گفت «اگر فردای قیامت حضرت زهرا (س) جلوی شما را گرفت و گفت شما بچه‌ای داشتی که می‌توانست از دختر من دفاع کند و اجازه ندادید چه جوابی می‌دهید؟» دیگر نتوانستم حرفی بزنم، فقط گریه می‌کردم، صورتش را بوسیدم و گفتم برو به امید خدا… .

شهید مدافع

پدر شهید یوسفیان در ادامه گفت: عبدالحسین موقع رفتن پشت سرش را نگاه نمی‌کرد؛ مادرش چند قدم به دنبالش رفت، به مادرش گفتم نرو و بگذار به امید خدا برود.

اشک‌های پدر شهید یوسفیان آرام آرام شروع به ریختن کرد، این داغ دوباره تازه شده بود؛ اشک‌هایی که از فراق فرزند خبر می‌دادند. در بین این اشک‌ها سعی داشت حرفش را تمام کند، او اظهار کرد: مادرش به من گفت «می‌خواهم بار دیگر قد و بالای بچه‌ام را ببینم، عبدالحسین دیگر بر نمی‌گردد و می‌دانم که شهید می‌شود.»

صحبت از رفتن و خداحافظی پسر با پدر و مادری بود که چشمانشان از اشک خالی نمی‌شد و بی‌پروا می‌ریخت؛ مادر شهید یوسفیان با چادرش که آن را هدیه حضرت زهرا (س) می‌داند، اشک‌هایش را پاک کرد و گفت «پدرش به من گفت پشت سر مسافر که گریه نمی‌کنند.»

مادر شهید یوسفیان ادامه می‌دهد: عبدالحسین خیلی شهادت را دوست داشت و همیشه به من می‌گفت دعا کنید که من شهید شوم و من هم به خنده به او می‌گفتم دیگر جنگی نیست که تو بخواهی شهید شوی، ولی همیشه می‌گفت شما برای شهادت من دعا کنید.

عبدالرضا ملکیان یکی از همرزمان شهید یوسفیان با بیان اینکه عبدالحسین در سوریه فرمانده بود، عنوان کرد: حدود ۴۰۰ نفر رزمنده عراقی زیر نظر عبدالحسین بودند؛ حتی یک بار که ما کنار هم بودیم و آنها به عربی صحبت می‌کردند، عبدالحسین فهمید که چه می‌گویند. به او گفتم «عبدالحسین چه شده؟» گفت «مشکلی پیش آمده و تا خودم نروم حل نمی‌شود.» همرزمان عراقی عبدالحسین او را خیلی دوست داشتند؛ عبدالحسینی که آنجا دیدم با عبدالحسینی که اینجا و در ایران بود خیلی فرق داشت.

کم کم کار من داشت سخت می‌شد، بالاخره سوال مورد نظر را پرسیدم؛ خبر شهادتش را چطور متوجه شدید؟

مادرش گفت: رفته بودم مغازه نان بخرم که داماد بزرگم زنگ زد و گفت «امام جمعه می‌خواهد به خانه شما بیاید» به او گفتم «نه امروز نمی‌شود، اگر می‌شود بگو یک روز دیگر بیایند» او گفت «نه حتما همین امروز می‌آیند.»

شهید مدافع حرم عبدالحسین یوسفیان

به خانه که رفتم دیدم دخترم خانه ماست و چشمانش قرمز بود، گفتم «شما کجا بودی» به من گفت «آمدم خانه‌تان را تمیز کنم» که یک دفعه دیدم خواهرم فریادزنان به طرفم می‌آید؛ به من گفت «چه طور شده؟» گفتم «کی چه طور شده؟» اول فکر کردم عبدالرضا پسر خواهرم که با هم به سوریه رفته بودند برایش اتفاقی افتاده، خواهرم به من گفت «یعنی تو نمی‌دانی چه شده؟» و در جوابش گفتم «نه نمی‌دانم» و همین طور که فریاد می‌کشید از خانه بیرون رفت.

دامادمان آمد و به من گفت هیچ چیزی نیست نگران نباش، عبدالحسین تیر خورده است که همان جا به او گفتم «نه من می‌دانم که عبدالحسین شهید شده» دامادمان به من گفت «از کجا می‌دانی؟» که به او گفتم «من خودم متوجه شدم.»

شهید یوسفیان در آخرین پیامی که برای خانواده‌اش داشته گفته «از پدر و مادرم تشکر می‌کنم که در خانواده‌ای متدین به دنیا آمده‌ام و اسم خوبی را برایم انتخاب کردند و مرا در راه و هدف خوبی قرار دادند و هیچ وقت این لطفی که در حق من کردند را نمی‌توانم جبران کنم؛ از آن‌ها طلب حلالیت دارم و می‌خواهم که برایم دعا کنند تا بهترین چیزی که اکنون شهادت است نسیبم شود. از خواهران و برادرانم هم می‌خواهم که پیرو ولایت باشند و ولایتمداری را هیچ وقت فراموش نکنند و در راه ولایت حرکت کنند. خواهرانم چادرشان را حفظ کنند که این هدیه حضرت زهراست و دلم می‌خواهد همه آنها حجاب را که همان چادر است داشته باشند.

اول از همسرم تشکر می‌کنم که خیلی زحمت کشید و خواهشی که دارم این است که از تنها فرزندمان که نامش با نام حضرت زینب (س) عجین شده، به خوبی نگهداری کند و او را در راهی قرار بدهد که پیرو و ادامه دهنده راه شهدا، امام و ولایت باشد؛ بزرگترین پیامی هم که برای فرزندمان دارم این است که حضرت زینب (س) را الگوی خویش قرار دهد و بتواند ادامه دهنده راه حضرت زینب باشد.

انتهای پیام/


شناسه خبر: 31109

اخبار مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

- دیدگاه شما، پس از تایید سردبیر در ندای برخوار منتشر خواهد‌ شد
- دیدگاه‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد‌ شد
- دیدگاه‌هایی که به غیر از زبان‌فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد‌ شد

17 − 10 =